تبليغاتX
بوق نزن مخم هنگیده

بوق نزن مخم هنگیده

با تو

چه حس خوبیه بازم دوباره با تو خندیدم 

تموم سختیارو باز کنار تو نفهمیدم

چه حسه خوبیه اما بگو این قصه رویا نیست

به غیر از تو که دنیامی دیگه چیزی تو دنیام نیست  

به جای قاب پوسیده

به جای عکس رو دیوار

تورو میبینمت هر شب تورو می فهممت هر بار

همیشه قد رویا بود ولی حالا که اینجایی

چقد این زنگی خوبه چقد بی وقفه زیبایی 

چه حاله خوبیه با تو همیشه هم نفس باشم 

منو پور می کنی تا من تو عاقوشه تو پیدا شم 

تو این احساسو می فهمی منو تنها نمیزاری

بگو این قصه رویا نیست 

بگو حاله منو داری

منو داری

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

کجایی عشق ؟؟؟

کجایی عشق ؟؟؟ خیلی تنهام ...
از تنهایی خسته شدم ...
منتظر یه عشقم ...
یه عشق حقیقی ...
کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...
کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...
مثل کویری که منتظر بارونه ...
کاش ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟

چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟

دوره ارزانیست دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان دوستی ارزان است چه شرافت ارزان آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر قیمت عشق چقدر کم شده است ،

کمتر از آب روانو چه تخفیف بزرگی خورده ، قیمت هر انسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

عید همه مبارک !

 

عید همگیتون مبارک امیدوارم سال

 

پر

 

از خیرو برکت داشته باشین .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

فال بستنی

چه طعمی از بستنی را دوست دارید؟
جالب است بدانید که ارتباط مستقیمی بین ویژگی های شخصیتی شما و طعم بستنی دلخواهتان وجود دارد. این تست خودشناسی برپایه تحقیقات یک شرکت آمریکایی تولید کننده بستنی به نام "ادیس گراند" شکل گرفته است. پس از مدتی تیم محققان به سرپرستی دکتر آلن هیرش رئیس بخش عصب شناسی موسسه تحقیقات بویایی، چشایی شیکاگو موفق شدند به ارتباط بین شخصیت افراد و طعم بستنی مورد علاقه آنها پی ببرند.


تذکر1: بهتر است ابتدا بستنی خود را انتخاب کنید و بعد پاسخ ها را بخوانید
گزینه ها: بستنی وانیلی، بستنی شکلاتی، بستنی موزی و بستنی توت فرنگی
تذکر 2: اگر چند نوع بستنی را دوست دارید تنها آن را که به سایرین ترجیح می دهید انتخاب کنید. خود را در شرایطی فرض کنید که باید بین دو نوع بستنی یکی را انتخاب کنید .... مثلا من هم بستنی شکلاتی دوست دارم و هم بستنی توت فرنگی اما اگر مجبور باشم بین آن دو یکی را انتخاب کنم، بستنی شکلاتی را ترجیح می دهم. این نشان می دهد که آن جنبه از خصوصیات شخصیتی شما پر رنگتر هستند

بستنی وانیلی
اگر بستنی وانیلی دوست دارید، فردی شاد و پرهیجان هستید که از روی انگیزه آنی و بدون فکر قبلی عمل می کنید. در زندگی، خطرات زیادی را می پذیرید و اهداف بزرگی در سر دارید. انتظار شما از خودتان بسیار زیاد است و از ارتباط با اقوام نزدیک خود خوشحال هستید . به طوری کلی شخصیتی خونگرم، پرتلاش و آرمانگرا دارید و با احساس هستید.

بستنی شکلاتی
اگر بستنی شکلاتی می پسندید، فردی سرزنده و با نشاط، خلاق، خوش لباس، برونگرا و فریبنده هستید. زندگی شما سرشار از شور و هیجان است و به سادگی روی دیگران تأثیر می گذارید. به طور کلی، طرفداران این بستنی از این که در مرکز توجه دیگران باشند لذت می برند و گرفتار شدن در روال عادی زندگی برایشان کسالت آور است.

بستنی موزی
اگر طعم موزی را دوست دارید، شخصی راحت هستید که مسائل را ساده در نظر می گیرید. سخاوتمند هستید و در فعالیت هایتان متعادل عمل می کنید. صداقت در شخصیت شما دیده می شود و درعین حال دلسوز و مهربانید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

شب بارونی

اولین بار اونو یه شب بارونی دیدم ...

 

دوستش داشتم ولی هیچوقت

 

نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...همیشه

 

می گفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...

 

ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...

 

یه روز بارونی اومد بهم گفت:دوستم داری؟؟!

 

به چشاش زل زدم شاید از نگام بفهمه

 

ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت:

 

می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی

اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم... خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟

 

مگه اون تمام زندگیم نبود؟...

 

 این غرور لعنتی چی بود؟ من باید غرورمو زیر پام

 

می ذاشتم...باید بهش میگفتم...بارون داشت شدید تر می شد...

 

چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد...

 

یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم

 

حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ... بعد از چند دقیقه گفتم:

 

من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...

 

 احساس سبکی می کردم

 

 خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم

 

حرف دلم رو بهش بزنم...

 

ولی افسوس...

 

چشمم رو که باز کردم اون نبود...

 

اون رفته بود واسه همیشه...

 

قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم...

 

حالا دیگه تموم شبام بارونیه ... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

عاشق واقعی

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

حموم رفتن دختر و پسرها

يك دختر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده

۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش

۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه

۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

دوست دختر راست گو

دوست دختر راستگو
+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

روش های ابراز احساسات به طرف مقابل

روشهای ابراز احساسات به طرف مقابل

روش جوادی

اسمشو روی بازوت خالکوبی میکنی... یه نامه عاشقانه با چند بیت شعر که با یه سری گل و پرنده تزئین شده آماده میکنی بعد با موتور هوندا که اسمش رو روی چراغ جلوش نوشتی و پشتش نوشتی که (بی تو هرگز) سر مسیر دبیرستان گیرش میاری و نامه رو بهش میدی و دوتا بوغ ممتد و کشیده براش میزنی و تک‌چرخ می‌زنی و میری.

روش یاهومسنجری

خوبیش اینه که لازم نیس توی چشای طرف نیگا کنی و این برای آماتورها کمک خیلی بزرگیه... از آیکون‌های گوگولی مگولی هم می‌تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی. بدیش اینه که بعضی وقتا یه سوء تفاهمایی پیش میاد... خر بیار و باقالی بار کن... این روش توصیه نمیشه.

روش بچه خرخونی

همون داستان جزوه و نمونه سوال و اینا که خودت واردی...



روش مذهبی

به یکی از دوستای متاهلت بگو که به خانومش بگه که به دختره بگه که به باباش بگه که اگر اجازه میده آقا به همراه خانوم والده برای امر خیر خدمت برسن.

روش آماتوری

خیلی کم حرف می‌زنی... زیاد عرق می‌کنی... چشتو به چشاش خیره می‌کنی... بعد هم یه دفعه رو تو اونور می‌کنی یه وقت فکر نکنه که به چشاش خیره شدی. (اونم همین کار رو می‌کنه). با هم میرین فیلم مریم مقدس، سالن ۱ سینما عصر جدید... دستاتونو میدین به هم.. تنها چیزی که نمی‌بینین فیلمه... ایمیل می‌زنین... تلفن می‌زنین... چت می‌کنین... بیرون می‌رین... چند ماه همین‌جوری می‌گذره تا یه روز توی یه رستوران می‌گی می‌دونی چیه؟ من دیگه نمی‌تونم بهت نگم که، من دوستت دارم خیلی زیاد... اونم قشنگ‌ترین لبخند دنیا رو می‌زنه و میگه: جدی می‌گی!؟؟ (حالا می‌دونه جدی می‌گی ها...) بعد اونم بهت می‌گه که می‌دونسته سه ماهه زور می‌زنی اینو بهش بگی!! و یواشکی می‌گه که اونم بله...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

50 روش برای مردم آزاری

 

۱: روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو كوك كنین تا همه از خواب بپرن! این روش برای افرادی كه غیر از سادیسم، رگه‌هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه


۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی‌ها زودتر راه بیفتن

۳: وقتی می‌خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین

۴: وقتی از كسی آدرسی رو میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین

۵: كرایه تاكسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسكناس هزاری پرداخت كنین

 

۶: همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنین

۷: جدول نیمه تمام دوستتون رو حل كنین

۸: توی اتوبان و جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت ۵۰ كیلومتر در ساعت حركت كنین

۹: وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستن مرتب كانال رو عوض كنین

۱۰: از بستنی فروشی بخواین كه اسم ۵۴ نوع از بستنیها رو براتون بگه

۱۱: در یك جمع، سوپ یا چایی رو با هورت كشیدن نوش جان كنین

۱۲: به كسی كه دندون مصنوعی داره بلال تعارف كنین

۱۳: وقتی از آسانسور پیاده میشین دكمه‌های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترك كنین

۱۴: وقتی با بچه‌ها بازی فكری می‌كنین سعی كنین از اونها ببرین

۱۵: موقع ناهار توی یك جمع، جزئیات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف كنین

۱۶: ایده‌های دیگران رو به اسم خودتون به كار ببرین

۱۷: بوتیك چی رو وادار كنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگین هیچكدوم جالب نیست و سریع خارج بشین

۱۸: شمعهای كیك تولد دیگران رو فوت كنین

۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرایشگرتون تعریف كنین

۲۰: وقتی كسی لباس تازه می‌خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش كلاه رفته

۲۱: صابون رو همیشه كف وان حمام جا بذارین

۲۲: روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب كنین

۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می‌بینین بگین چقدر پیر شده

۲۴: وقتی كسی در یك جمع جوك تعریف می‌كنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود

۲۵: چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری كنین

۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونین

۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد كنین و بخندین

۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می‌كنه بهش بگین كه موی بلند بیشتر بهش میاد

۲۹: بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین

۳۰: كلید آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد! ﴿این روش هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره

۳۱: ایمیل‌های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد كنین

۳۲: توی كنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری، بی موقع دست بزنین

۳۳: هر جایی كه می تونین، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستكش یا كفش دوستتون بهتره

۳۴: حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین

۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین

۳۶: دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنین

۳۷: عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنین

۳۸: پیچهای كوك گیتار دوستتون رو كه ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین

۳۹: با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبروییش كه اونطرف خیابونه رو بپرسین

۴۰: شیشه های سس گوجه‌فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنین

۴۱: موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارین

۴۲: توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهای دهان بسته بذارین

۴۳: شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسكه رو تعریف كنین

۴۴: توی روزهای بارونی با ماشینتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشین

۴۵: توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبریت فرو كنین

۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل‌ها رو عوض كنین

۴۷: یكی از پایه‌های صندلی معلم یا استادتون رو لق كنین

۴۸: توی مهمونی‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواین كه هر چی شعر بلده بخونه

۴۹: چراغ توالتی كه مشتری داره و كلید چراغش بیرونه رو خاموش كنین

۵۰: ورقهای جزوه ۳۰۰ صفحه‌ای دوستتون كه ازش گرفتین زیراكس كنین رو قاطی‌پاتی بذارین، یه بر هم بزنین، بعد بهش پس بدین

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

تعریف نسبتهای فامیلی (طنز)ا

 

 خاله

معنای لغوی  خواهر مادر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد.
غذای مورد علاقه: آش كشك.
ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو كشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود.
زیر شاخه ها: شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.
ختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید اما عاشق یكی دیگه هستید.
مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خانباجی. چ
هره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه. داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.
 

عمه


معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.
نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل: ۱- جواب همه ی فحش هایی كه می دهید. مثال: ........ ۲- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه ات می خوره... ۳- توجیه كلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. ۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذكر مثال معذوریم...
غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیك).
زیر شاخه ها: شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.
پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
مشاغل كاذب: Match-Making
چهره های معروف: عمه لیلا. ترجیع بند: دختر كه رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!) داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند

جزو خوش شانسی های زندگی است.
 

 دائی


معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.
غذای مورد علاقه: فسنجون. ضرب المثل: عروس را كه مادرش تعریف كنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود.
زیر شاخه ها: زن دایی: یك زن چاق و شاد كه خیلی كدبانو است و جلوی مادر قپی می آید.
پسردایی/دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورتتان می كنند.
چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون. ت
رجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست. سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید.
 

عمو


معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.
غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند. زیر شاخه ها: زن عمو: یك زن كه زیاد به شما توجه نمی كند و خودش را برای مادر می گیرد،
دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده اید.
مشاغل كاذب: بازی در قصه های ایرانی-اسلامی..
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پو
رنگ.
داشتن یك عمو ی پولدار خیلی خوب است

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

پسرهای ترشیده که دنبال زن می گردند

توصیه های کاربردی،مخصوصه پسر هایی که زن گیرشون نمییاد:
نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه.
۱.اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرند (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)
۲.اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری…
نکته:چون در این کار هم مثل مورد ِ (۱) ….. ندارید ، بهتره عینک بزنید.
۳.اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنید
و به مورد ِ (۱) مراجعه کنید .
نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند.
۴.به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید
ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید.
۵.اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشوید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید.( پسر بايد پورو باشه)
۶.اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ده، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه .
نکته:که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده ،تا کفش هم نثارتان می کنه.
۷.تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها،دختر ِنارنج و ترنج اند که ازآفتاب و سایه می رنجند.
اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده،
چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد.
نکته:در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید.
حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی.(ادم كه انقد خرفت نميشه)
۸.اینقدر سرِ کوچه و خیابون ها کیشیک نکشید,که شاید شتر بخت رد بشه و شما بهش التماس کنید که شاید در خونه شما هم بخوابه .
نکته:ممکنه شتر بخت را با شتر ؟ اشتباه بگیرید واونم بخوابه و دیگه بلند نشه.که در این صورت(فاتحه مع صلوات)…
۹.اگه دانشجو(یا سرباز) هستید,از خوردن غذاهای اونجا جداً خود داری کنید چون همون یه ذرّه همت را هم اَزِتون میگیره.به جاش موز معجون بخوريد
اين مورد مخصوص امير حجواني
۱۰.اگه قیافه نداری،اشکال نداره عوضش ماشین داری …
چی؟!!ماشین نداری… اشکال نداره عوضش خونه داری…
بازم چی؟!! خونه هم نداری…خوب مشکلی نیست چون کار ِ،را که داری بعداً هم؛میشه خونه و ماشین خرید.
وای نگو که کار هم نداری!!! ترشی هم که اُفتادی، پس بهتره بری یه جایی خودت را گمو گور کُنی.
۱۱.یه توصیه : اگه قیافه نداری؛ نری… ابروهات را برداری،صورتت را تیغ بزنی، یکمی از لوازم آرایشی مامان جونت کش بری، همین جوری خوبی (فقط یکمی سرو وَعظت را درست کن).
۱۲.اگه از دوست دختر و هم دانشجویی به جایی نرسیدی چاره ای نداری جزء این که، بری سراغ همون دخترها فامیل…
۱۳.اگه از قبل سابقه ات خراب نباشد کارت زیاد هم مشکل نیست، ولی… شما که تو ۷ آسمون یه ستاره هم ندارید کارتون خیلی مشکله اما من کُمکتان میکنم :
تنها لطفی که میتونم بکنم اینه که هُلتون بدم، که در این صورت هم ممکنه از چاه در بیاند و بی یُفتید تو درّه (خوب عوضش از دست یکی از سیریش ها راحت می شیم).
۱۴.اگه از هیچ کدوم از این ها به نتیجه نرسیدی حتماً مشکل از خودت است بهتره بری پیشه یه روانپزشک اگه اون گفت مشکلی نداری!!! آخه… پس بد شانس هستی، برو خودت را دخیل کن به یکی از این امازاده ها شاید حاجت بگیری(دیگه باقیش با خداست و ما هم دیگه دخالت نمی کنیم).

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

تاريخچه تقلب و روشهاي آن

گويند: «تقلب مفهومي‌است بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:

تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را

 

 

تاريخچه‌ي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد

و به مکتب رفت.

از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانه‌ي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقه‌ي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقه‌ي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روش‌هاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفند‌هاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقه‌ي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.

زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلب‌هاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را مي‌شود نام برد.

حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان مي‌رسانيم:

روش هاي نوشتاري:

۱- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و…

۲- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و…

۳- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و…

۴- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخ‌هاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچه‌ي آئورت و …

روش هاي با کلاسي:

۱- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي

۲- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس

روش هاي جوادي:

۱- خر نمودن يک فقره بچه خرخون

۲- خم کردن سر به روي ورقه‌ي طرف به صورت تابلو.

۳- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.

۴- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.

توجه:

اگر در اين امر تبحر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

سلام برو بکس

وای از جمعه ها بدم میاد خیلی خسته کنندن مخصوصا غروباش که کلی حال آدمو میگیرن

از امروز صبحم که بیدار شدم گلاب به روتون حالت تهوع با سردرد شدیدی داشتم

تازه فردا صبحم کلاس دارم ساعت ۷

وای تازه می خواد درسم بپرسه هر جلسه کارش شده درس پرسیدن

تازه اگه درسشم جواب ندی چند بار زنگ میزنه خونه میگه بچت درس نمیخونه

آخ عجب زمونه شده آخه یکی نیست به استادمون بگه آخه مرتیکه مگه مهدکودکه اینجا ناسلامتی اومدیم دانشگاه

دیگه گیر اوردن خودشونو بابا یه جمعه هم نمیتونیم راحت باشیم  آخه من با این حال مریضم مگه میتونم درس بخونم

اگه فردا هم بهش بگم مگه حالیش می شه میگ ه بهونه آووردی

من فعلان برم ببینم میتونم چیزی بخونم

خداحافظ همگی تا بعد ...........

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

شب است و ماه می تابد............ ستاره نقره می پاشد
شقایق بوسه می خواهد ............ ز لبهای هوس آلود زنبق ها
نه دست گرم نجوایی به گوشم سایه می پنجد ............ به خود گویم خدایا خالقا بس کن تو ظلمت را
تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند............ ولی من دیدم نامرد نامردی که با خون چرک مردم کاخ ها می سازد
تو در قرآن خود هزاران وعده ها دادی............ تو می گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما باشد
من او را با صلیب خشم خود میخکوب خواهم کرد ............ ولی من دیده ام چشمان شهوت باز فرزندی که بر پستان لخت مادرش دزدانه می لرزد
برادر نیمه شب مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد........... پدر به دختر نورسته خود عشق می ورزد
خدایا تو می بینی هنوزم ادعای داوری داری............ من مسلمان نیستم من کافرم من خدا هستم و خدا بنده من
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

نامه ي . . . . . . . و اين براي اونهايي که کنايه فهمند



با سلامي مي کنم آغاز اين احساس زخمي را



مهربان



بي من خيالت سبز، روزگارت خوش ، نگاهت آسمان باشد



باز هم بي شکوه و ناله از تو مي خواهم بگوئي



حال شب خوب است ؟



ماه قلبت با ستاره آشتي کرد ؟



از پرستو ها خبر داري ؟



من شنيدم مهرباني باز بيمار است ؟



گونه ي احساس تب دار است ؟



لحظه هاي خاطره تنها ترين هستند



راستي !



يک قاصدک مي گفت : بي وفائي مدتي در خانه ات مانده .



روز و شب سرگرم او هستي با خود



گفتم حقيقت نيست



تا که ناگه يک شب ابري زير باران دل تنگم



قاصدک آمد



با تمسخر گفت : پيغامي رسيد از او ؟



ناگهان بغضم به حرف آمد



قاصدک از آه من لرزيد



بگذريم از اين حکايت ها ، خسته از اين حرفها هستي



قصه ي دلتنگي من هم که بي پايان و طولانيست



راستي ! ! !



يک وقت خواستي از حال قلبم با خبر باشي



هر کجا آئينه اي ديدي تَرک خورده



حال قلبم را بپرس از او ، خوب ميداند



لحظه ي طغيان احساس است



نامه ي من رو به پايان است



مهربان من خداحافـظ



مهربان من خداحافـظ
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

بد یا خوب؟؟؟

از این که واسه نوشتنش وقت گذاشتم متنفرم از خودم!!!
از بازی کردن بدم میاد.
از بازی دادنم بدم میاد.
از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد.
از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد
از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد
از اینکه واس کسی ارزش قایلم که هیچ ارزشی برای من قایل نیست خیلی بدم میاد

از شک کردن بدم میاد.
هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد.

از غریبه‌ها خوشم میاد.
از اینکه غریبه‌ها رو
بیارم تو رویاهام خوشم میاد
از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد.

از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد.
حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد.

از اینکه یهو بترسم و عوض بشم بدم میاد.
از اینکه یهو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید اشتباه میکنه بدم میاد.
از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد.

از تناقض خوشم میاد.
از تناقضای خودمم خوشم میاد.

از توضیح دادن بدم میاد
خیلیم بدم میاد.
از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد.

از ضعیف شدن خوشم میاد.
از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد.

از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی و زیبا دوست داشتنی‌ترن بدم میاد.
از آدمای احمق بدم میاد
از شکست خوردن ادمایی که فکر میکنن همیشه پیروزن خوشم میاد
ولی کلا از ادمای مغرور خوشم میاد

از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد.
از اینکه روی تخت بخوابم بدم میاد.

ازجایی که تاریک باشه خوشم میاد


از اینکه تنهایی سفر کنم بدم میاد.
از فرودگاه هم بدم میاد

از اینکه اس ام اس بزنم دیگه بدم میاد.
از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره خوشم میاد.
از نامه نوشتن خوشم میاد.
از نامه نوشتن اگه بدونم بعد از خونده شدن، نامه نابود میشه خیلی خوشم میاد

از وقت تلف کردن خوشم میاد.

از دخترای لوس خوشم نمیاد
ولی از دخترایی که لوس نیستن و خودشون رو لوس میکنن خوشم میاد
از صدای دخترا وقتی که خودشون رو لوس میکنن هم خیلی حلم به هم میخوره
از دخترایی که خیلی ساده ان خوشم میاد

از دزدکی نگاه کردن به غریبه‌ها خوشم میاد
از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن )حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن( خوشم میاد
از اینکه نمیتونم موقع حرف زدن با یکی تو چشماش نگاه کنم خیلی خوشم میاد

از بغل کردن خیلی خوشم میاد
از بغل کردن کسی که دوسش دارم خیلی خیلی خوشم میاد
از اینکه کسی که دوسش دارم منو بغل کنه هم خیلی خیلی خوشم میاد

از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد.

از فراموش کردن بدم میاد.
از فراموش شدنم بدم میاد
از اینکه کسی که فراموشش نکردم فراموشم کرده باشه خیلی بدم میاد

از آدمایی که خیلی واقعین و همه‌ش تو واقعیتن خیلی خوشم میاد

از کوه و جنگل خوشم میاد.
از سبزی درختا خوشم میاد.
کلا از رنگ سبز خوشم میاد.
ولی از ترکیب رنگی قرمز و مشکی بیشتر خوشم میاد

از نقاشی کشیدن خوشم میاد
از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خیلی خوشم میاد .
از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهاش روی صورتم بیفته و لبام بتونه به گوشش بخوره خوشم میاد.

از بارون خوشم میاد.
از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد.
از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لبا ساش چسبیده بهش خوشم میاد .
از بغل کردن کسی که گریه کرده هم خوشم میاد.

از به تمسخر گرفته شدن حرفایی که واسم مهمه بدم میاد
از به تمسخر گرفتن چیزایی که دوس دارم خیلی بدم میاد .
از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد.
از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد خوشم میادم خیلی بدم میاد.

از اون ضرب‌المثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد.
از اینکه اعتقاد دارم
همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن
خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد.

از بچه دار شدن بدم میاد.
ولی از اینکه پدر کسی باشم خوشم میاد
از اینکه بعد از چند سال یکی بیاد و بهم بگه تو پدرمی خیلی خوشم میاد
از اینکه پدر یکی باشم و بعد از چند سال بفهمه که پدر واقعیش نیستم هم خوشم میاد

از اینکه زود عصبانی میشم و قاطی میکنم بدم میاد.

از عوض شدن آدما خیلی بدم میاد.
از اینکه مجبور شم خودمم عوض بشم هم بدم میاد.

از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد.
از قصه‌ی شنگول و منگول و حبه انگور خیلی خوشم میاد.
از اینکه وسط قصه‌ گفتنم خوابش ببره و شونه‌م رو بگیره تکون بده بگه : خب بعدش چی شد هم خوشم میاد
Comment Back   View Thread  
Delete Comment
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگي


سن ۱۴ سالگي: تا پارسال هر كي بهشون مي گفت: چطوري؟ مي گفتن: خوبم مرسي

حالا ميگن: مرسي خوبم!

سن ۱۵ سالگي: هر كي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليك سلام! ... نقاشيشون بهتر

ميشه(بتونه كاري و رنگ آميزي و ...!)

سن ۱۶ سالگي: يعني يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم مي خوان خودكشي كن

شوخي هم ندارن!

سن ۱۷ سالگي: نشستن و اشك مي ريزن! ... بهشون بي وفايي شده! ... (كوران حوادث!)

سن ۱۸ سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي كنن!

سن ۱۹ سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن! ... فكر مي كنن اون يه آدم به تمام معناست

سن ۲۰ سالگي: نه ، نه! ... اون منو نمي خواست! ... آخرش منو يه كور و كچلي مي گيره

مي دونم!

سن ۲۱ سالگي: فقط ۲۷-۲۸ سالگي قصد ازدواج دارن! فقط!

سن ۲۲ سالگي: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلكرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس

باشه!... (آخ كه چي نباشه!)

سن ۲۳ سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي كنن!

سن ۲۴ سالگي: زياد مهم نيست كه چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه

مارو به اون چيزايي كه نرسيديم برسونه!

سن ۲۵ سالگي: اااااااه! پس چرا ديگه هيچكي نمياد؟! ... هر كي مي خواد باشه ، باشه!

سن ۲۶ سالگي: يه نفر بياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!

سن ۲۷ سالگي: آخيـــــــــــش!

سن ۲۸ سالگي: كاش قلم پات مي شكست و خواستگاري من نميومدي!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

خدایا

خدایا کفر نمی‌گویم پریشانم ، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟ ! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی .لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی ‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

خونه تکونی

دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین

بذار همان جابماند

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تراگر بتکانی

تمام کینه هایت هم میریزد
و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد
حالا آرام تر،آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند

کافی ست؟

نه هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟

حالا این دل جای اوست …دعوتش کن

این دل مال اوست

… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا

وحالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

مشتی خاطره و یک او
خانه تکانی دلت مبارك

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟
دختر: سلام. خواهش می کنم.?asl pls
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای……

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

تستی برای سنجش فضولی !!

این تست شامل 10 سوال کوتاه می باشد
لطفآ سوالات را بدقت بخوانید و امتیاز هر پاسخ را یاداشت کنید.
هرچه عدد امتیاز شما بیشتر باشد شما فضول تر هستید.
در حال عبور از جلوی منزل یكی از همسایگان كه معمولاً صدایی از خانه آنها شنیده نمی شود، متوجه مشاجره پدر و مادر با یكی از بچه ها می شوید. به نظر شما این موضوع آنقدر جالب هست كه بایستید و به دعوای آنها گوش دهید؟
وقت من بیشتر از این كارهای بی فایده ارزش دارد.(۰)
شاید چند دقیقه ای به حرفهای آنها گوش دهم. (۵)
(10 تا از كل جریان باخبر نشوم خیالم راحت نمی شود.(

وقت صحبت تلفنی با یكی از دوستانتان، مجبورید برای چند دقیقه پشت خط بمانید تا او به تماس تلفنی دیگری پاسخ دهد. زمانی كه دوستتان برمی گردد، از او می پرسید چه كسی تماس گرفته بود؟

بله(10)
خیر(0)
پست اشتباهاً نامه همسایه تان را به منزل شما می آورد كه عنوان خصوصی دارد، ولی درب پاكت قبلاً باز شده است. آیا نامه را می خوانید؟

بله(10)
خیر(0)
یكی از افراد حاضر در یك جمع دوستانه به آهستگی مشغول صحبت با تلفن همراهش است. آیا گوشتان را تیز می كنید تا ببینید جریان از چه قرار است؟

بله(10)
خیر(0)
آیا تا به حال درون كیف كسی را از روی كنجكاوی گشته اید؟

بله(10)
خیر(0)
دوستانتان به یك مهمانی دعوت شده اند كه شما در لیست مهمانان نبوده اید، آیا صبح روز بعد از مهمانی با آنها تماس می گیرید تا درباره آنچه در مهمانی اتفاق افتاده سؤال كنید؟

بله(10)
خیر(0)
اگر متوجه روحیه افسرده یكی از دوستان و یا همكارانتان شوید، چه می كنید؟

منتظر می مانم تا اگر خودش مایل بود سر صحبت را بازكند.(۰)
( سعی می كنم به نحوی موضوع را به او ربط بدهم تا مسأله مطرح شود. (۵
آنقدر اصرار می كنم تا بالاخره دلیل ناراحتی اش را بگوید. (۱۰)
فردی كه در وسیله نقلیه عمومی كنار شما نشسته، مشغول دیدن تعدادی عكس است. آیا كنجكاوی باعث می شود زیرچشمی به عكس های او نگاه كنید؟

بله(10)
خیر(0)
بطور اتفاقی كلمه رمز دسترسی به صندوق پست الكترونیكی یكی از دوستانتان را پیدا می كنید. آیا نگاهی به ای میل های او می اندازید؟

بله(10)
خیر(0)
در خیابان راه می روید كه می بینید دونفر شروع به دعوا می كنند. آیا می ایستید تا ببینید موضوع چیست؟

بله(10)
خیر(0)

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

تستی برای سنجش فضولی


خیلی کوچولوتري ::.

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  | 

سلام به همگی

salam mano hooman omadim az farda karemono be sorate rasmi aghaz mikonim

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط هومن بی همتا  |